899) تأملی تازه در داستان ذبح اسماعیل

[سوره الصافات (37): آيات 101 تا 110]
فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (101) فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى‌ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‌ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (102) فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ (103) وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (105) إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ (106) وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ (107) وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (108) سَلامٌ عَلى‌ إِبْراهِيمَ (109) كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (110) إِنَّهُ‏ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (111)

ترجمه:

پس ما او را به پسرى بردبار مژده داديم. (101) هنگامى كه با او به حد [کار و‏] کوشش [سن جوانی] رسيد، گفت: پسرم! همانا من در خواب مى‏بينم كه تو را ذبح مى‏ كنم، پس ببین رأی و نظرت چیست؟ گفت: پدرم آنچه به آن مأمور شده ‏اى انجام ده اگر خدا بخواهد مرا از شكيبايان خواهى يافت. (102) پس هنگامى كه آن دو تسليم [خواسته خدا] شدند و ابراهيم، جبين او را به زمين نهاد [تا ذبحش كند] (103) و او را ندا داديم كه: اى ابراهيم! (104) خوابت را تحقق بخشیدی [و فرمان پروردگارت را اجرا كردى‏]، به راستى ما نيكوكاران را اين‏ گونه پاداش مى‏دهيم [كه نيّت پاك و خالصشان را به جاى عمل مى‏پذيريم.] (105) به يقين اين همان آزمايش روشن بود. (106) و ما اسماعيل را در برابر قربانى بزرگى [از ذبح شدن‏] رهانيديم، (107) و در ميان آيندگان براى او [نام نيك‏] به جا گذاشتيم. (108) سلام بر ابراهيم. (109) [ما] نيكوكاران را اين‏گونه پاداش مى ‏دهيم (110) بى‏ ترديد او از بندگان مؤمن ما بود. (111)

در این آیات برغم تلاش‌های مفسران هنوز نکاتی خوب بیان نشده است:
1. چرا امتحان حضرت ابراهیم ع با امری کاملا شنیع (به ظاهر و از نگاه مردم همه دوران‌ها) صورت گرفت؟ (و چرا خدا آن را برای همگان روایت کرد؟)
دقت شود: خدا می‌توانست مانند حضرت یعقوب ع یا ایوب ع یا حضرت آدم ع با از دست دادن یا فقدان فرزند او را بیازماید، ولی امری را اراده فرمود که کاملا غیر طبیعی است؛ بنابراین نیازمند یک رمزگشایی ویژه است.
2. چرا او را ورای این امتحان «محسن» نامید و بر آن تأکید کرد؟ طبعاً نمی توان صرف اطاعت موجب اطلاق «محسن» باشد یا دست‌کم بلیغ نیست؛ پس قصه دیگری ورای این ظاهر محتمل است.
البته نکاتی هم در آیه وجود دارد که در غالب یا همه تفاسیر مورد توجه نبوده است؛ مثلا
- «صدقت الرؤیا» نمی‌تواند تصدیق ذبح کامل باشد؛ گویا گفتگویی بین خدا و پیامبر صورت گرفته باشد و او قول به ذبح داده باشد، در این صورت است که می‌توان گفت «قد صدقت».
- نقش خانواده در این امتحان و مسیر امامت حضرت ابراهیم ع. یعنی در مسیر امامت زن و فرزند هیچ تأثیری بر او نگذارند. در این امتحان، با ذبحی اینچنین بزرگ و غیر متعارف دست‌مایه اعتراض یک زن - هرچند مؤمن و صبور - فراهم می‌شود.
- «الصابرین» هم اوج تسلیم است؛ یعنی ای پدر! ای آخ هم از من نخواهی شنید! نمی‌گوید مرا محکم ببند، دهانم را ببند تا صدایی از من نشنوی، بلکه می‌گوید صدایی، اعتراضی، آخی هم نمی شنوی! من الصابرین برای اسماعیل نبی ع همین است وگرنه بعد از کشته شده به صبر نیاز ندارد.

توضیح نگارنده در پاسخ به پرسش‌های فوق

ما در خصوص این آیه تأویلاتی داریم که مراد از «ذبح عظیم» امام حسین ع یاران او است.

حال به سراغ آیات فوق بریم. اگر ما باشیم و این آیات و بدون لحاظ روایات، به نظر نمی رسد بتوان توضیحی برای این آیات و برای رفع ناهمگونی در آن ها یافت، هرچند به یقین می‌دانیم ورای این ظاهر و رد ژرف‌ساخت این عبارات و در دانش شخصی حضرت ابراهیم ع مطالبی وجود دارد که توضیح دهنده این عبارات است. برای تقریب به ذهن و صرفا برای توضیح نقش دانش شخصی و معنای تأویل ناگزیر یک قصه و گفتگوی ساختگی ارائه می‌کنیم تا بتواند این عبارات را پشتیبانی کند؛ یعنی زیر سایه این قصه خیالی ما بتوانیم بین این آیات انسجام و همایش برقرار کنیم. هرچند این قصه خیالی است لیکن نشان می‌دهد چگونه ظاهر و تأویلات متکی و وابسته به دانش ورای آن‌هاست که از دسترس ما خارج‌اند؛ و از رهگذر این تبیین نقش وجایگاه تأویلات روشن می‌شود؛ این که تأویلاتی که برای ما نقل شده میوه است که گاه نیازمند خاستگاه خاصی است که در ورای الفاظ پنهان است. در باره دانش شخصی در آشنایی با دانش علوم قرآن (فلسفه علوم قرآن)، آخرین مبحث کتاب (تأویل) توضیح کافی آمده است.

https://eitaa.com/jotting/2653

و

https://javahery.blogfa.com/category/34/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d9%84%d8%aa%d9%85%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%81%db%8c-%d8%b9%d9%84%d9%88%d9%85-%d8%a7%d9%84%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86

حال برویم سراغ داستان خیالی تبیین کننده بخش‌هایی از حکمت‌های احتمالی نهفته در آیات فوق:

فرض کنیم گفتگویی بین خدا و حضرت ابراهیم شکل گرفته باشد:

خدا بفرماید:‌ ای ابراهیم هیچ می‌دانی قرار است غالب فرزندان این پسر دلبندت گمراه و راهی جهنم شوند؟!

ابراهیم عرضه دارد: خدایا! این خیلی ناراحت کننده است، چه باید کرد؟‌ آیا راهی هست که مانع این گمراهی شوم؟

خدا بفرماید: بله، یک راه وجود دارد و به تو اجازه می‌دهم اگر موافق باشی آن را انجام دهی.

ابراهیم عرضه دارد: چه کار می‌توانم انجام دهم؟

خدا بفرماید:‌ فرزند خود را - اگر پذیرفت - به قتل برسان و جلوی آن را بگیر!

ابراهیم: این کار را انجام می‌دهم.

ابراهیم با پسرش مشورت و قصه را نقل می‌کند. او هم مانند پذر از خود گذشتگی کرده و با ذبح شدن به نفع فرزندانش موافقت می‌کند و چون می‌داند یک روی دیگر این سکه، امتحان الهی و بروز میزان تسلیم او است، به پدر می‌گوید:‌ پدر من حتی در برابر این کار «آخ»‌ هم نمی‌گویم. ابراهیم ع با مادر صحبت می‌کند تا او را قانع کند و موفق می‌شود و در نهایت پسر را به قربان‌گاه می‌برد. در این جا و هنگامی که در آستانه ذبح است و چاقو بر گردن فرزند کشیده می‌شود، خدا می‌فرماید: ای چاقو گردن را نبر!‌ و چاقو نمی برد و خدا به ابراهیم می‌فرماید:‌ ما راه دیگری را برگزیدیم که هم این پسر بماند و هم آن گمراهی که در فرزندان او بیان شد برطرف شود. او شهادت یکی از فرزندان پسرت به نام «حسین» به همراه فرزندان و اصحابش است که چراغ راه دیگران خواهد شد. بعد خدا می‌فرماید:‌ ای ابراهیم حال این گوسفند را ذبح کن و این سنتی باشد برای آیندگان تا همواره به فداکاری بزرگ تو و فرزندت و هدایت حسین ع توجه کنند و درس آموزند.

خب، دوباره به این داستان خیالی نگاهی بیندازیم! این داستان خیال و واقعیت را به هم آمیخته تا بتواند سؤالات بی‌پاسخ را پاسخ و بین اجزای یک داستان رابطه منطقی وانسجام برقرار کند. این مطالب خیالی در نقش آن‌چیزی است که به آن «دانش شخصی»‌ می‌گوییم و دست ما از آن‌ها کوتاه است و این به معنای نیاز ما به تبیین اهل بیت ع است؛ بنابراین اگر تأویلی از اهل بیت ع به ما می‌رسد نباید به این سادگی انکار کرد، شاید ورای آن دانش شخصی در کار باشد و اهل بیت ع فقط میوه را (تأویل) را در اختیار ما گذاشته باشند و دانش شخصی را مطرح نکرده باشند یا مطرح کرده باشند و به ما نرسیده باشد. نتیجه این که باید برای ایجاد انسجام در عبارات قرآنی روی دانش شخصی و ویژه اهل بیت ع حساب کرد؛ چرا که آن‌ها مخاطبان اصلی قرآن هستند که توان دارند همه تعالیم آن را کامل دریافت کنند. البته این منافاتی با دریافت اجمالی و سطحی ما ندارد که همان اندازه هم معتبر است و اعتبار آن مستند به آیات و روایات است ولی توقع فهم کامل محل بحث و نظر است. مثال دیگری می زنم که مطلب بیشتر روشن شود:

در سوره تین «التین»‌ و «الزیتون» به امام حسن و امام حسین - علیهما السلام - تأویل شده‌اند. در نگاه اول و بدون توجه به دانش شخصی احتمالی این تأویلات بیگانه‌اند! ولی نباید به این سادگی از کنار این تأویلات گذشت؛ زیرا اهل بیت ع از دانش شخصی برخوردار بودند که ما نیستیم. اگر فرضاً در گفتگوی شخصی پیامبر اکرم ص و خدا آمده باشد (فرضاً):‌ ای پیامبر همه قرآن یا مثلا سوره تین در باره اهل بیت تو نازل شده است. خب این آگاهی کلی که بر قرآن یا سوره تین - مثلا- سایه انداخته، به خوبی تأویل تین و زیتون به دو تن از اهل بیت ع آشکار کرده و منطقی جلوه می‌دهد. این فروض و تخیلات صرفاً‌ برای این بود که بگویم نباید با تأویلات جاهلانه برخورد کرد؛ اگر تأویلی سند قابل اعتماد دارد و ما به رابطه منطقی آن با آیه و یا فرازی از آن دست نیافتیم، زود انکار نکنیم شاید ورای آن توضیحی باشد که این ارتباط را رمزگشایی کند. البته این سخن به معنای پاشیدن گرد ابهام بر آیات نیست و از سوی دیگر به معنای فرض‌های بی حاصل برای رمزگشایی نیز نیست، بلکه به معنای عدم انکار و نیز عدم تحمیل دیدگاه‌های تکلف آمیز است.

در خصوص جزئیات دیگر آیه نکاتی در تکمیل اضافه خواهد شد ان شاءالله.

898) مقاله «الگوشناسی و واکاوی شبهات داستان حضرت موسی ع» / 1

مقاله «الگوشناسی و واکاوی شبهات داستان حضرت موسی ع» (با تمرکز بر شبهات مقطع تولد تا فرار از مصر) نوشته راقم این سطور در فصلنامه علمی تخصصی پاسخ منتشر شد. سال یازدهم شماره 41، بهار 1405، ص 31-50.

این مقاله، نخستین مقاله برگرفته از تفسیر زیبایی‌شناختی قصص قرآن (داستان حضرت موسی ع) است که در حال تألیف است.

897) تضمین در «یدنین علیهن من جلابیبهن»

✅ مصادیق تضمین
◀️ فرازی از مهم‌ترین آیه حجاب

در «یدنین علیهن من جلابیبهن» همانند «دانیة علیهم ظلالها» تضمین وجود دارد که در برداشت از فراز تأثیر بسزایی دارد؛ از این رو تفسیر این دو فراز قرآنی را با توضیح بیشتری ارائه می‌کنیم:‌
1 . «یدنین علیهن من جلابیبهن» ← یدنین الیهن/ منهن و یرخین/ یسدلن علیهن من جلابیبهن (در شیوه پوشش «جلابیب» هر دو فعل حضور دارند:‌ هم مصداق ادناء است و هم مصداق فعل مستور و اشراب شده (اسدال/ ارخاء/ ...)
توضیح بیشتر:
«يُدْنينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِن‌» یعنی جلابیب– هرچه باشد– باید دو ویژگی را همزمان داشته باشد: نه چندان به بدن بچسبد که نتوان گفت از جنس «ادناء» است و نه آن‌چنان دور باشد که نتوان گفت از جنس «سدل» (یسدلن) یا «ارخاء» (یرخین) و یا «وضع» (یضعن) است؛ به عبارت دیگر، جلباب- هرچه باشد- باید بدن را کامل فراگیرد و در عین حال به بدن نچسبد. این معنا برآمده از تضمین نحوی و بلاغی موجود در «یدنین علیهن» است که از چشم غالب مفسران دورافتاده و تنها برخی از آن‌ها با صراحت یا با «کنایه» و «مجاز» از آن یاد کرده‌اند. منظور از تضمین نحوی و بلاغی این است که فعلی پشت یدنین پنهان شده که نشانه آن یعنی «علی» پیداست (نحویان از آن به اشراب فعلی در فعل دیگر تعبیر می‌کنند)؛ زیرا «یدنین» با «علی» به کار نمی‌رود و با «إلی» و «من» و «لام» به کار می‌رود (ر.ک:‌ المعجم الوسیط، ماده دنی) . گفتنی است به نظر می‌رسد پنهان شدن فعلی و آشکار شدن فعلی دیگر نشانه اهتمام و تأکید بیشتر بر فعل آشکار شده است؛ یعنی نچسبیدن بر بدن و قرار نگرفتن بر آن جلوه و اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
تذکر
ترکیب «ادناء»‌ و «علی»‌ به لحاظ مفهومی همایش ندارند و برای برقراری زنجیره همنشینی نیازمند در تقدیر گرفتن فعلی هستیم. وقتی در فارسی می‌گوییم: "من به تو نزدیک می‌شوم" مخاطب با تکیه بر شمّ زبانی خود ناخودآگاه عبارت را این‌گونه تکمیل و فهم می‌کند: "من به سوی تو نزدیک می‌شوم". وقتی می‌گوییم: "من از تو نزدیک می‌شوم"، مخاطب قید «جانب»‌ را به عبارت افزوده و آن را به صورت "من از جانب تو نزدیک می‌شوم" بازسازی می‌کند؛ زیرا عبارت "من از تو نزدیک می‌شوم"‌ را فاقد انسجام مفهومی می‌یابد. وقتی می‌گوییم: "من بر تو نزدیک می‌شوم" (ادنیت علیک) یا وقتی می‌گوییم: "من برای تو نزدیک می‌شوم" (ادنیت لک)، مخاطب اولی را با کمک شمّ زبانی خود- مثلاً- به صورت: "من به تو نزدیک و بر تو مسلط می‌شوم" (ادنیت منک و ولیت علیک)و دومی را به صورت: "من برای یاری رساندن به تو به تو نزدیک می‌شوم" (ادنیت لک نصرةً؛ ادنیت منک لنصرتک/ لأنصرک) تکمیل و بازسازی می‌کند. با توجه به توضیحات فوق، اگر گفته شود: «ادنت نقابها علی خدیها» یعنی نقابش را به گونه‌ای بر صورتش گذاشت که به صورتش نچسبید (مانند نقاب‌هایی که جنوب کشور استفاده می‌کنند که به دلیل لبه داشتن از صورت فاصله دارد).
2. «دانیة علیهم ظلالها»‌ ← دانیة الیهم/ منهم و تنبسط علیهم ظلالها
توضیح بیشتر:
«وَدَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلَالُهَا وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلًا» (انسان، 14)؛ یعنی «دانیة الیهم/ منهم و تنبسط علیهم ظلالها» که گویا کنایه از گستردگی پوشش گیاهی و وسعت سایه‌انداز آن است. علامه طباطبائی به تضمین این فراز اشاره کرده است: «مضمن معنى الانبساط» (المیزان، ذیل آیه). ابن عاشور در توضیح این فراز آورده است:
«و دنو الظلال: قربها منهم و إذ لم يعهد وصف الظل بالقرب يظهر أن دنوّ الضلال كناية عن تدلّي الأدواح التي من شأنها أن تظلل الجنات في معتاد الدنيا و لكن الجنة لا شمس فيها فيستظلّ من حرّها، فتعين أن تركيب دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها مثل يطلق على تدلّي أفنان الجنة لأن الظل المظلل للشخص لا يتفاوت بدنوّ و لا بعد، و قد يكون ظِلالُها مجازا مرسلا عن الأفنان بعلاقة اللزوم.
و المعنى: أن أدواح الجنة قريبة من مجالسهم و ذلك مما يزيدها بهجة و حسنا و هو في معنى قوله تعالى: قُطُوفُها دانِيَةٌ [الحاقة: 23].» (ابن عاشور، التحریر والتنویر، ذیل آیه)
ترجمه:‌
«و [معنای] "دنو الظلال" (نزدیک بودن سایه‌ها): یعنی نزدیک بودن سایه‌ها به آنان است و از آنجا که در ادبیات زبانی و استعمال دنیوی ویژگیِ "نزدیک بودن" برای سایه (به عنوان یک صفت متمایز) شناخته شده نیست [یعنی سایه چه نزدیک باشد چه دور، ماهیت سایه همان است]، پس چنین به نظر می‌رسد که "دنوّ الظلال" کنایه از فرو رسیدنِ شاخه‌ها و درختانِ عظیم‌الجثه‌ای است که وظیفه‌شان سایه‌گستراندن بر بهشت‌هاست؛ با این تفاوت که در بهشت خورشیدی وجود ندارد [که سایه از آن ایجاد شود].
بنابراین، چنین تعیین می‌شود که عبارتِ "دانیةً علیهم ظلالها" (سایه‌هایش بر آنان نزدیک است)، مانندِ [اصطلاحی] است که برای فرو رسیدنِ شاخه‌های بهشتی به کار می‌رود؛ زیرا سایه‌ای که بر فرد سایه می‌افکند، با نزدیک یا دور بودن [از نظر کیفیت سایه کردن] تفاوتی ندارد؛ و گاهی کلمه "ظلال" (سایه‌ها) به عنوان "مجاز مرسل" و به رابطه "لزوم" (علاقه لزومیت)، از "افنان" (شاخه‌ها) استفاده شده است [یعنی به جای شاخه، کلمه سایه را به کار برده است].

و معنای کلی چنین است: درختان و شاخه‌های بهشت به مجالس آنان نزدیک است و این امر، بر زیبایی و بهجت آن [بهشت] می‌افزاید؛ و این [عبارت] در معنای سخن خداوند متعال است که می‌فرماید: «قُطُوفُها دانِیَةٌ» (میوه‌های آن فرو افتاده و آماده است) [سوره حاقه: ۲۳].»
وی در مورد «یدنین علیهن» آورده است: «و الإدناء: التقريب، و هو كناية عن اللبس و الوضع، أي يضعن عليهن جلابيبهن‌» (التحریر والتنویر، ذیل آیه). ابن عاشور به تضمین متفطن نشده لیکن تذکر به وجه کنایی آن نشان دهنده این است که او به خوبی عدم انسجام معنایی ظاهر عبارت را درک کرده است؛ ظاهری که با در نظر گرفتن تضمین، منسجم و در تراز بلاغی خود ظهور می‌یابد.
تذکر
1. از همین‌جا می‌توان به نادرستی این ادعا پی برد که «دنی علیه»‌ به معنای "از بالا به سوی او نازل شد" است؛ زیرا سایه از بالا نزدیک نمی‌شود بلکه برعکس از پایین نزدیک می‌شود. وقتی انسان وارد سایه می‌شود معمولاً و به حسب متعارف از پا وارد می‌شود نه از سر، و اساساً سایه از بالا نازل نمی‌شود و از کنار فرا می‌گیرد؛ از این رو است که با توجه به «قطوفها دانیة» او سایه را کنایه از شاخه‌های درختان بهشتی گرفته است، لیکن این برداشت می‌تواند مخدوش تلقی شود؛ زیرا – مطابق تلقی علامه – گستردگی در نزدیک شدن سایه‌ بلیغ‌تر است؛ یعنی در بهشت آن قدر پوشش گیاهی وسیع است که هر زمان بخواهی به آن دست می‌یابی و نیاز نیست راه زیادی بروی که به یک درخت برسی. در حقیقت هرچه طی طریق کنی گویا لابه‌لای درختان حرکت می‌کنی؛ از سایه‌ای (چترانداز درختی) بیرون می‌شوی و به سایه (چترانداز) دیگری وارد می‌گردی و این عظمت این پوشش را در پهنای وسیع بهشت نشان می‌دهد.
2. در «قطوفها دانیة»‌ ژرف‌ساخت:‌ "قطوفها دانیة الیهم و نازلة علیهم" است؛ زیرا نزول در این مثال مناسب‌تر از دیگر افعال است و در راستای تکمیل فعل ظاهر (دنی) نیز می‌باشد، و احتمالاً‌ گرته‌برداری از این ژرف‌ساخت احتمال فوق در ظلالها را موجب شده است.

بنابراین، چنین تعیین می‌شود که عبارتِ "دانیةً علیهم ظلالها" (سایه‌هایش بر آنان نزدیک است)، مانندِ [اصطلاحی] است که برای فرو رسیدنِ شاخه‌های بهشتی به کار می‌رود؛ زیرا سایه‌ای که بر فرد سایه می‌افکند، با نزدیک یا دور بودن [از نظر کیفیت سایه کردن] تفاوتی ندارد؛ و گاهی کلمه "ظلال" (سایه‌ها) به عنوان "مجاز مرسل" و به رابطه "لزوم" (علاقه لزومیت)، از "افنان" (شاخه‌ها) استفاده شده است [یعنی به جای شاخه، کلمه سایه را به کار برده است].

و معنای کلی چنین است: درختان و شاخه‌های بهشت به مجالس آنان نزدیک است و این امر، بر زیبایی و بهجت آن [بهشت] می‌افزاید؛ و این [عبارت] در معنای سخن خداوند متعال است که می‌فرماید: «قُطُوفُها دانِیَةٌ» (میوه‌های آن فرو افتاده و آماده است) [سوره حاقه: ۲۳].»
وی در مورد «یدنین علیهن» آورده است: «و الإدناء: التقريب، و هو كناية عن اللبس و الوضع، أي يضعن عليهن جلابيبهن‌» (التحریر والتنویر، ذیل آیه). ابن عاشور به تضمین متفطن نشده لیکن تذکر به وجه کنایی آن نشان دهنده این است که او به خوبی عدم انسجام معنایی ظاهر عبارت را درک کرده است؛ ظاهری که با در نظر گرفتن تضمین، منسجم و در تراز بلاغی خود ظهور می‌یابد.
تذکر
1. از همین‌جا می‌توان به نادرستی این ادعا پی برد که «دنی علیه»‌ به معنای "از بالا به سوی او نازل شد" است؛ زیرا سایه از بالا نزدیک نمی‌شود بلکه برعکس از پایین نزدیک می‌شود. وقتی انسان وارد سایه می‌شود معمولاً و به حسب متعارف از پا وارد می‌شود نه از سر، و اساساً سایه از بالا نازل نمی‌شود و از کنار فرا می‌گیرد؛ از این رو است که با توجه به «قطوفها دانیة» او سایه را کنایه از شاخه‌های درختان بهشتی گرفته است، لیکن این برداشت می‌تواند مخدوش تلقی شود؛ زیرا – مطابق تلقی علامه – گستردگی در نزدیک شدن سایه‌ بلیغ‌تر است؛ یعنی در بهشت آن قدر پوشش گیاهی وسیع است که هر زمان بخواهی به آن دست می‌یابی و نیاز نیست راه زیادی بروی که به یک درخت برسی. در حقیقت هرچه طی طریق کنی گویا لابه‌لای درختان حرکت می‌کنی؛ از سایه‌ای (چترانداز درختی) بیرون می‌شوی و به سایه (چترانداز) دیگری وارد می‌گردی و این عظمت این پوشش را در پهنای وسیع بهشت نشان می‌دهد.
2. در «قطوفها دانیة»‌ ژرف‌ساخت:‌ "قطوفها دانیة الیهم و نازلة علیهم" است؛ زیرا نزول در این مثال مناسب‌تر از دیگر افعال است و در راستای تکمیل فعل ظاهر (دنی) نیز می‌باشد، و احتمالاً‌ گرته‌برداری از این ژرف‌ساخت احتمال فوق در ظلالها را موجب شده است.

https://eitaa.com/jotting

پست 705 و 706

896)  یک مناظره مکتوب در باره «درجات»‌ در آیه 11 سوره مجادله

در آیه:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذا قيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ (مجادله، 11)
ترجمه: اى کسانی که ایمان آورده‌اید! هنگامى كه گويند: در مجالس [براى نشستن ديگر برادرانتان‌] جا باز كنيد، جا باز كنيد، تا خدا براى شما [در بهشت‌] جا باز كند، و چون گويند: برخيزيد، برخيزيد؛ خدا مؤمنان از شما را بالا می‌برد و دانشمندانتان را به درجاتى [عظيم و باارزش‌] بلند می‌گرداند، و خدا به آنچه انجام مى ‌دهيد، آگاه است.
بسیاری از مفسران گفته‌اند: خدا درجه مؤمنان را در قیامت بالا می‌برد ولی مؤمنان دانشمند را درجاتی رفعت می‌دهد (یرفع الله درجة الذین آمنوا... و درجات الذین اوتوا العلم ...)؛ یعنی اهمیت علم از این آیه استفاده شده است.
برخی در نقد این برداشت گفته‌اند: درجات به هر دو راجع است یعنی ژرف‌ساخت عبارت این بوده: یرفع الله درجات الذین آمنوا ... و الذین اوتوا ...
حال باید دید چگونه می‌توان بین دو این نظر قضاوت کرد؟
با توجه به این‌که «اوتوا العلم» خاص بعد از عام است و در این آیه خاص اقوای از عام است (ایمان + علم) و قرینه‌ای در مذمت علم در این آیه وجود ندارد که آن را در مقام ضعف قرار دهد (از این رو اقوا و اهم بودن آن تثبیت می‌شود)، ناگزیر باید مزیتی برای خاص در آیه وجود داشته باشد که این مزیت منحصراً در تأخیر «درجات» است؛ یعنی چون درجات در پایان آمده، تنها به «اوتوا العلم» راجع است نه هر دو گروه، و تنها در این فرض مزیت برای خاص بعد از عام تحقق می‌پذیرد؛ از این رو نظریه مشهور ترجیح می‌یابد و نکته مهم این است که قرینه صارفه در این دو احتمال تفسیری «بلاغت» بوده که ما در تفسیر زیبایی‌شناختی به آن «تفسیر زیبایی‌شناختی منهجی/ روشی» می‌گوییم.
تا این‌جا «تکلیف ارجاع درجات به عالمان یا عالمان و عموم مؤمنان روشن شد، لیکن این تمام ماجرا نیست. به نظر می رسد اساسا نتوان درجات را به عموم بازگرداند. برای توضیح بیشتر به نکات مهم ذیل توجه فرمایید:
1. اگر سیاق آیه را در مقام قرینه صارفه قرار دهیم، یعنی در مخاطبان فافسحوا و فانشزوا صاحبان علم نیز باشند - که ظاهراً داخل هستند - اطاعت این دسته افراد از اهمیت و تواضع بیشتری برخوردار است و تحمل بالاتری می‌طلبد و طبیعی است که ثواب بیشتری دارند و ارجاع درجات به سبب آن‌ها کاملا منطقی است و تذکر به آنان نیز از این بابت است که کسی گمان نکند آن ها خارج از خطاب آیه‌اند و تذکر نیز به گونه بلیغانه و غیر صریح است.
2. بین عبارت‌های ذیل تفاوت بسیار است:
- یرفع الله درجة الذین آمنوا و درجات الذین اوتوا العلم
ـ یرفع الله درجات الذین ... و الذین...
- یرفع الله الذین آمنوا و الذین اوتوا العم درجات
- یرفع الله الذین آمنوا (ساکت از یک درجه یا چند درجه) و الذین اوتوا العلم یرفعهم درجات (یعنی رفع به معنا اعطا؛ هم مفعول اول و درجات مفعول دوم).
در مثال اول و دوم کیفیت و کمیت ترفیع مجهول است یا در بیان رها شده ولی در مثال سوم و چهارم کمیت ترفیع بیان شده که بر اساس نحوه ارجاع به هر دو یا تنها به عالمان، دو احتمال تفسیری دارد و در هر صورت، با توجه به تغییر معنی، محول بودن درجات پذیرفتنی نیست.
برای تقریب به ذهن به دو مثال ذیل توجه کنید:‌
- خدا مومنان را درجاتی بالا می‌برد.
- خدا درجات مومنان را بالا می‌برد.

👈 تفاوت دو عبارت روشن است؛
1. در عبارت نخست معلوم نیست مؤمنان الآن چند درجه دارند و لی می‌دانیم قرار است درجاتی بالا روند.
2. در عبارت دوم ما می‌دانیم الآن مؤمنان درجاتی دارند، و نیز می‌دانیم قرار است بالا روند اما یک درجه یا چند درجه معلوم نیست.
با توجه به تفاوت‌های فوق، قرار دادن عبارت دوم به جای عبارت اول خطای فاحش است و بر این اساس و با توجه به آنچه در ابتدای سخن گذشت، انحصاراً دیدگاه مشهور صحیح است.

895) اطلبوا العلم و لو بالصین

اطلبوا العلم و لو بالصین
این سخن مشهور منسوب به پیامبر اکرم ص است.
چند نکته:
۱. مراد از العلم نمی تواند علوم الهی به طور خاص باشد؛ زیرا پیامبر ص آموختن علوم الهی و توحیدی را به مناطق خارج از تعالیم الهی حواله نمی دهند.
۲. مراد از چین صرفا کنایه از بعد مکانی است؛ یعنی دانش اندوز باشید هرچند لازم باشد بار سفر به دورترین نقاط جهان بربندید.
۳. ژرف‌ساخت عبارت از قرار ذیل است:
اطلبوا العلم فی ای مکان ولو بالصین.
الف و لام العلم برای جنس است و شامل همه علوم می شود. علوم الهی نیز مشمول تشویق است و البته به دلالت عقل هر علم را باید از محل مناسبش دریافت کرد.
۴. «ولو بالصین» قرینه‌ای است بر این که اطلبوا ارشادی است نه مولوی، و به اصطلاح فقهی استحباب مؤکد است. والله العالم

مسلمانان متأثر از رهنمودهای پیامبر ص در دوره‌ای نسبتا طولانی بر مرزهای دانش حرکت می کردند بلکه مرزهای دانش در اختیار آن‌ها بود.
عسی الایام ان یرجعن یوما کالذی کانوا!

894)  ترتیب و معنا در «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‌» 

ترتیب و معنا در «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‌»

فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‌ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‌ وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ (36)
وقتی همسر عمران دختر به دنیا آورد درحالی که نیت کرده بود پسرش را به خدمت معبد بگمارد؛ به خدا عرضه کرد: خدایا من او را دختر زاییدم و پسر مثل دختر نیست، ... پس او را در پناه تو قرار می‌دهم...
او به طور طبیعی باید می‌گفت: خدایا دختر مثل پسر نیست که بتوانم به نذر خود به درستی وفا کنم؛ اما اگر این گونه می‌گفت، بعد از بیانش می‌بایست سخن از بی نیازی پسر از مراقبت و دغدغه کم‌تر او به میان می‌آورد، درحالی که او می‌خواست برای دخترش به خدا عرض حاجت کند و او را در پناه خدا قرار دهد؛ لذا ناگزیر شد تشبیه را معکوس بیان کند که به جای بی نیازی، سخن از نیاز به میان آورد و افزون بر این، ادب را در برابر پروردگار رعایت کرد و به جای سخن از بی‌نیازی از مراقبت یا نیاز کم‌تر به مراقبت و توانایی بیشتر، سخن از نیاز بیشتر به میان آورد و این اوج ادب و بلاغت است.
تذکر
قرینه صارفه برای عدم التباس بیان حضرت مریم س با یک قاعده کلی ( لیس الذکر کالانثی) ، عرض حال ابتدای سخن او است.
ژرف ساخت عبارت:


✅ لیس الذکر کالانثی فی ضعفها و انا اسئلک مساعدتها
👈در اصل: لیس الانثی کالذکر فی قوتها و انا اسئلک لضعف بنتی مساعدتک


⭕️ در برابر این تفسیر، تفسیر دیگری مطرح است که البته بیشتر مفسران با تفاوت‌هایی در جزئیات طرفدار آن‌اند و آن این است که فراز « لیس الذکر کالانثی» سخن خداست، و برای این که آیه به تفاوت ارزشی دو جنسیت باز نگردد، الف و لام الذکر و الانثی را عهد ذهنی و به آنچه حضرت مریم س درخواست کرده و آنچه به او داده شده، باز گردانده‌اند، لیکن این تفسیر با چند چالش روبه رو است:
۱. طولانی شدن جمله معترضه و قطع بلاغی پیوند قبل و بعد؛
۲. قطع سخن حضرت مریم س و استدلال او بر ناراحتی اش به جهت دختر بودن فرزند؛
۳. فراز اول جمله معترضه ( والله اعلم بما وضعت) مفید بلکه لازم است ولی فراز دوم حامل مطلب جدیدی نیست؛ زیرا این جمله خطاب به امت پیامبر اسلام ص است.
۴. گاه قرآن کریم در میانه کلام یا یک داستان، از قانونی کلی پرده‌برداری می کند که نمونه‌های متعددی در قرآن دارد؛ فرض تعلق فراز مورد بحث به خدا، کلی بودن آن را به ذهن مخاطب متبادر می کند بدون قرینه صارفه قوی.


از سوی برخی پژوهشگران در خصوص پست قبل و چهار اشکال ذیل آن، پاسخ‌هایی ارائه شده است که عین عبارت و پاسخ را در این پست می‌آورم. روشن است مطالعه دقیق پست قبل و این پست می‌تواند در ارتقای دانش تفسیر و مراجعه صحیح به قرآن و فهم آن مؤثر باشد:
اشکال یکم
جمله معترضه معمولا کوتاه و مختصر است اما در این‌ آیه،بلند است و طولانی و مایه قطع بلاغیِ پیوند قبل و بعد آیه.
جواب
اولا،جمله معترضه مزبور چندان طولانی نیست وانگهی اگر نسبتا طولانی است جهتش این است که جمله "والله اعلم بما وضعت " اجمال دارد و جمله " و لیس الذّکَر کالاُنثی " آن را از اجمال بیرون می‌آورد.👈خدا بهتر می‌داند که زن عمران چه گوهری زاییده!
باری،پسری که می‌خواستی به پای این دختر نمی‌رسد.پس نه تنها جای نگرانی نیست بل بسی جای خوشحالی است.
🔸بی‌گفتن روشن است که مخاطب در این جمله معترضه، زن عمران است.چون او بود که باب خطاب با خدا را پس از زاییدن گشود و دردمندانه و متحسّرانه فرمود: "ربِّ انّی وضعتُها اُنثی" (پروردگارا، دختر زاییدم!)

🛑 نقد بر نقد:
از مشکل طولانی بودن که بگذریم، علت طولانی بودن، اجمال در "والله اعلم بما وضعت" بیان شده که با «ولیس الذکر کالانثی» برطرف شده است.
در نقد می‌گوییم:‌
اولا: هیچ اجمالی در «والله اعلم بما وضعت» وجود ندارد که بخواهد با فراز مبهم «و لیس الذکر کالانثی» برطرف شود؛ همسر عمران که دختر زاییده به خدا با ناراحتی عرضه می دارد که قرار بود فرزندم که وعده داده شده بود پسر باشد یا به هر دلیل فکر می‌کردم پسر باشد و او را نذر خدمت کردم، الآن دختر شده و طبعا دختر توان پسر را ندارد و از این بابت عذر تقصیر دارم. خدا برای این که کسی از عرض حال مادر و بیان این که "دختر زاییدم" گمان نکند که خدا از این واقعه بی اطلاع است، در جمله معترضه‌ای یادآور می‌شود که خدا بهتر می‌داند که او چه به دنیا آورده است. باید پرسید کجای این ابهام دارد؟‌ این عبارت در دفع یک برداشت خطا از خبر دادن مادر به زاییدن دختر به خدای متعال است و اشکالی در نابرابری پسر و دختر در مسئله خدمت‌گذاری نیست که خدا بخواهد آن را برطرف کند.
نتیجه این‌که پاسخ به اشکال مردود و اشکال همچنان پابرجاست.
تذکر: ممکن است گفته شود فراز «والله اعلم بما وضعت» برای مدح است و عبارت بعد وجه مدح را بیان کرده؛ در پاسخ گفته می شود: اگر مدح بود نه تذکر به علم خدا، طبعا و به جهت بلاغت، می بایست اعطای دختر را به خود نسبت می داد (مثلا: والله اعلم بما منحها/ و انی اعلم بما منحتها)، نه آن که بیان منفی مادر را تکرار کند!
گذشته از این، حمل بر مدح خلاف تبادر و بدون قرینه است.
ثانیا: مخاطب این جمله معترضه مادر نیست بلکه مخاطبان حکایت این داستان هستند که مربوط به زمام پیامبر اسلام ص است. اگر مخاطب مادر بود طبعا باید «والله اعلم بما وضعتِ»‌ می‌آمد (قالت: رب انی وضعتها انثی! - قطع الله کلامها و قال: والله أو أنی اعلم بما وضعتِ) که دور از بلاغت و متبادر از عبارت است!!
گذشته از این، مگر همسر عمران شک داشت که خدا به جنسیت فرزند عالم است یا نه که بخواهد به خدا خبر دهد؟!!!!! بلکه این گفته او صرف بیان حال و تبیین عذر تقصیر در ادای نذر است.


اشکال دوم
اگر جمله مزبور معترضه باشد،سخنِ زن عمران و استدلال او_ که گفت از این که فرزند دختر زاییدم،ناراحتم_ قطع می‌گردد.
جواب
این قطع سخن از سوی مخاطبش خدا بسیار لازم بود و حکیمانه می‌نمود؛ چون مایه‌ی تسکین زن عمران شد و از نگرانی درآمد.
خدا به او فرمود: تو نمی‌دانی خدا چه گوهری به تو داده. این دختر شاهکار می‌کند و بستر پیغمبر می‌گردد. باری،اگر پسر بود،بر فرض که بچه مثبت بود فوقش _طبق خواهش تو_ خدمت‌گزار خانه خدا می‌شد. اما دختر تو حامل پیغمبر خدا خواهد شد. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
🛑 نقد بر نقد:
اولا:‌ برفرض که «و لیس الذکر کالانثی» سخن خدا و جزو جمله معترضه باشد، چه عجله‌ای بود که خدا کلام حضرت مریم س را قطعِ غیر بلاغی کند و بدون قرینه صارفه، به آنچه نزاییده و می‌خواسته و آنچه به او داده اشاره کند و البته فقط یک اشاره مبهم؛ زیرا فرض بر این است که مخاطب این جمله معترضه مادر است که هنوز از آینده و کیفیت آن خبر ندارد.
ثانیا: او گمان می‌کرد پسری که - مبتنی بر برخی روایات - به او وعده داده شده بود، یک فرد خاص است و از این رو او را نذر خدمت کرد و عبارت موجز و مبهم «و لیس الذکر کالانثی» هیچ مشکلی از مشکلات ذهنی او حل نمی‌کند و این امری روشن است.
ثالثا: به چه دلیل مادر حضرت مریم س باید «لیس الذکر کالانثی» را به این معنا که "آن پسر که خواسته بودی مانند این دختر که به تو دادم نیست" تفسیر کند؟!
بلکه مادر- که از رسیدن به خواسته خود به جهت ناتوانی دختر در مسیر خدمت ناکام بود و به همین جهت با خدا راز و نیاز کرد و عرض حال برد و عذر تقصیر آورد- فراز «و لیس الذکر کالانثی»‌ را - که برفرض از خدای متعال است- بر قانون کلی و تأیید آنچه دغدغه او بود یعنی دختر نسبت به پسر برای خدمت ناتوان است، حمل می‌کند؛ یعنی مادر به خدا عرضه می‌دارد که خدایا فرزند من دختر شد و نتوانستم به نذرم وفا کنم، و خدا در جمله معترضه می‌فرماید:‌ خودم می‌دانم فرزندت دختر شده و البته در مسئله خدمت پسر مثل دختر نیست؛ یعنی فکرت درست است و پسر برتر از دختر است؛ یا فراز را برعکس تفسیر کنیم (با توجه به ابهام «لیس الذکر کالانثی» ) یعنی غصه نخور بلکه کلا پسرها مانند دخترها نیستند. روشن است این تفسیر با توجه به سیاق که مسئله خدمت‌گذاری است، مخالف برداشت متبادر است.


اشکال سوم
این فراز از جمله معترضه " والله اعلم بما وضعت " مفید بل لازم بود ولی فراز دوم " و لیس الذّکَر کالاُنثی " حامل مطلب جدیدی نیست؛ زیرا این جمله خطاب به امت پیامبر اسلام است.
جواب
در جواب به اشکال اول گذشت که جمله دوم یعنی "و لیس الذّکَر کالاُنثی " از جمله اول یعنی "والله اعلم بما وضعت " اجمال‌زدایی کرده،بازترش می‌کند. و مخاطب در آن نیز زن عمران است که از دخترزایی گله‌مند بود. بنابراين، مخاطب، امت پیامبر اسلام نیست.
هرچند کل قرآن برای همگان نازل شده است.
🛑 نقد بر نقد:
در نقد بر نقدهای پیشین بیان شد که هر دو برداشت خطاست و خطا بودن آن‌ها نیز تبیین شد.


اشکال چهارم
جمله‌های معترضه در قرآن معمولا از قانونی کلی پرده‌برداری می‌کند، حال اگر فراز " لیس الذَّکَر کالاُنثی " از آنِ خدا باشد، کلیّتِ آن به ذهن مخاطب تبادر می‌شود بدون قرینه صارفه.
جواب
با توجه به نکات پیش‌گفته، روشن شد که مفاد جمله معترضه در آیه فاقد کلیّت است چون اشاره دارد به قضیه جزئیه خارجیه.
بر این پایه،آیه کلیّت ندارد تا نیاز به قرینه صارفه بیفتد.

🛑 نقد بر نقد:
انکار معنای کلی برای فراز مورد بحث عجیب است!!
اولا: این که کسی آن را به گونه‌ای تفسیر کند که با سیاق هماهنگ شود، در حالی که این تفسیر مخالف ظاهر آن است، نیازمند قرینه صارفه است و قرینه صارفه‌ای در کار نیست. بله، اگر کسی از آینده این دختر و فکر مادر در خصوص ویژگی‌های پسر و نیز شخصیت واقعی پسر - در صورت پسر بودن فرزند - مطلع باشد، این ها می‌تواند قرینه نه چندان قوی باشد و رسیدن به چنین قرینه ای و اثبات وجود آن اصعب من خرط القتاد است.
ثانیا: دقت شود:‌ اگر «و لیس الذکر کالانثی» جزو کلام مادر نباشد، می‌تواند کل عبارت عکس معنا دهد؛ یعنی مادر به خدا عرضه می‌دارد: ‌خدایا!‌ من که گمان می‌کردم پسر می‌شود و او را نذر خدمت کردم، دختر شد و دختر برای خدمت مناسب تر است و از این بابت از تو تشکر می‌کنم. خدا سخن او را قطع کرده، بدون این که نقدی بر سخن او وارد کند، فرمود: خودم می دانم دختر زاییده‌ای و البته پسر مثل دختر نیست و دختر بهتر از پسر است (که این مقدار هم ابهام دارد؛ یعنی یا همیشه برتر است یا برای خدمت با توجه به سیاق). بعد خدا به سخن مادر برمی‌گردد و می فرماید:‌ مادر ادامه داد من نام او را ....
سخن پایانی
۱. قرائت صحیح (موافق دیدگاه راقم سطور) وضعت با سکون تاء در «والله اعلم بما وضعت» است ولی قرائت مرجوح بلکه ناپذیرفتنی با ضم و کسر تاء هم نقل شده که بر اساس ضم، به کلام مادر مریم ملحق می شود و بر اساس کسر سخن خدا خطاب به مادر است.
۲. در دو روایت، یکی در اصول کافی و دیگری در تفسیر عیاشی فراز « و لیس الذکر کالانثی» جزو کلام مادر مریم س بیان شده است که مطابق دیدگاه راقم این سطور است. (ر.ک: کنز الدقائق، ذیل آیه)

مطالب فوق در ایتا و به آدرس https://eitaa.com/jotting


پست‌های 711 تا ۷۱۶ ؛ یک مناظره مکتوب در خصوص تفسیر و جایگاه «و لیس الذکر کالانثی» است.